دلتنگممممممممممممممممممممم
د لتنگ توام خدااااااااااااااااااااااااااااااااا نمی دانم این چه حس و حالی است... انگار غرق در روزهای نیامده آینده ام. همان موقع که برایت سوپ نرمی میپزم تا معده ات خوب آنرا هضم کند، فکر غذاهای جشن فارغ التحصیلی، شام عروسی و همه شبهای آرزوهایم هستم. وقتی دستت را می گیرم تا با هم راه برویم، نمی دانم چرا ناخودآگاه به روزی که شاید دستانم را به تو بسپارم فکر می کنم. دلم برای همه کودکی هایت تنگ خواهد شد، دلم برای شکرانه های خودم تنگ خواهد شد. میدانم . ولی باز هم آینده را می شمارم. در کنار روزهای مادرانه ای که طی می کنم، دلتنگی مرموزی در دلم بزرگ می شود، شاید دلم برای تو تنگ است خدا. &nb...
نویسنده :
مامان و بابا
21:32









